تبليغاتX
ای دل اندر زلفش از پریشانی منال...


ای دل اندر زلفش از پریشانی منال...

سلام به همگی

و با عرض معذرت از دیر کردنم شرمنده امتحانه و درس جاتون خالی یه امتحانی دادیم چه امتحانی هشتا سوال و ا ساعت وقت تازه open bookبود دیگه خودتون بقیهشو میدونین دیگه خب دیگه از درس حرف نزنیم بریم سراغ این داستانمون

من معمولا تو حیاط حرف میزدم  یه روز مامان داشت با خالم حرف میزد منم از خدا خواسته گوشی موبایلو برداشتم رفتم  تو حیاط که مامانم اومد گفت با کی حرف میزدی  کفتم باا دوستم گف خب برا چی با مب خونه تلفن نداره گفتم واجب بود مامانم  یه کم شک کرد ولی اونقد گریه کردمو و قسم خوردم تا باور کرد..

خلاصه رابطمون یواش یواش شیرین تر میشد  از صبح تا شب حرف میزدیم  یه سیم کارته ایرانسلم خریده بودم که شبا که گوشی مامان دست خودش  بود مشکلی نداشته باشیم تا این که یه شب که ...

یه شب که داشتیم حرف میزدیم (زیر پتو) مامان کلیده اتاقو زد منم یه لحظه زیر پتوهول کردم یه تکونی به خودم  دادم مامانم متوجه شد  گفت:بیداری؟منم سریع قطع کردمو جواب ندادم اومد پتو رو کنار زد منم گفتم ااره داااشتتم آهنگ گوش میکردمم

گفت  گوشیرو بده کار دارم  منم دادم دست مامان بود که که امیر زنگ زد  اونم از اتاق بیرون رفت و جواب داد  از اونجایی که صدای من و مامان مو نمیزنه اونم حرف زد منم از ترس پاهام میلرزید

 برگشت تو اتاق گفت این کیه که نصف شب بت زنگ میزنه؟؟منم گفتم نمیدونم نمیشناسم اونموقع اصلا بلد نبودم چیزی رو از مامانم پنهون کنم گفت تا صبح وقت داری یا یادت میاد که این کی بود یا ام..

یه ساعتی تو جام غلت زدم یواش یواش خوابم برد  ولی همش کابوس دیدم فک کنم بدترین صبحی بود که بلند شدم  آخه سیم کارته ایرانسلم رو گوشی بود باید به اینم فک میکردم که این سیم کارت مال کیه آهان مال دوستم مهساس واسه این که تابلو نشه سیمشو داده بهم اونم که زنگید دوسته اونه

همینو گفتم ولی گفت برو راستشو بگو

خلاصه با خواهرم مشورت کردیم  که واقعیتو بگیم و بگیم قصد ازدواج داریم!!! آبجیمم گفت آره فکر خوبیه من مطمئنم امیرم قبول میکنه پسر خوبیه.بدون این که بدونم اونم موافقه یا نه یا اصلا شناختی ازش داشته باشم فقط یه ماه بود میشناختمش میخواستم خودمو نجات بدم ولی بدترش کردم موضوعه بزرگتری رو مطرح کردم که بعدنا برام یه چاه بدبختی شد رفتمو گفتم  همه چیو این که از چت با هم آشنا شدیم ایک فرسنگ ها از هم دوریم من از اون یه اسم داشتم و یه شهر یه سن بقیه اطلاعاتش همه غلط بود که بعدا فهمیدم

مامان گفت به به پس قصد ازدواجم داری چشمم روشن تو کنکور میدی یا میخوای ازدواج کنی خیله خوب آگه واقعا این قد دوستت داره  پس بهش زنگ بزن بگو که خانوادم فهمیدن نمیزارن حتی کنکورم بدم حالا اگه قصدش واقعیه بیاد خواستگاریت

منم گریون شمارشو گرفتم پیش مامان همینارو گفتم ولی اون گفت هیچ کاری نمی تونه برام بکنه

من موندمو شرمندگی و ..

چه عذابایی به خاطرش تحمل کردم  جای سوختگی دستم هنوز مونده یه یه هفته ای تو خونه زندونی بودم تلفن غدقن بود نمیدونم چجوری در و باز کردمو تلفون برداشتمو بهش زنگ زدم چقد گریه کردم گفتم نمیخوام به شریک آینده زندگیم خیانت کنم و زنگ زدم بات خدافظی کردم قلبم از شدت غم و غصه داشت از جاش در میومد هه هفته ای همین جور ادامه دادم تا این که رفتم نتو وبلاگی که با هم ساخته بودیمو باز کردم چیز خاصی نبود فقط یه مطلب بود که از دلتنگی و اینا نوشته بود حتی اسمی از منم نبود حتی ازم نخواسته بود که برگردم ولی قلب من که تازه طعم دوست داشتنو تازه حس کرده بود با دیدن اون مطلبا گریه ام گرفت فک میکردم هر کی این نوشته ها رو نوشته باشه از ته دل نوشته تو نظرا یه نظر گذاشتم اونم سریع جواب داد بدون این که از کاری که کرده بود ناراحت باشم بدون این که ازم خواسته باشه دوباره رابطمو باهاش شروع کردم درگیرش بودم  بدون او نمیتونستم حتی نفس بکشم نه غذا میخوردم نه میتونستم بخوابم قلبم عاشق بود  ازش یه قهرمان ساخته بودم همه اشکالاتشو میدیدم اما انگار نمیدیدم غرورشو بی مسئولیتیشو در مقابل من اما انگار نمیدیدم..

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:49 بعد از ظهر توسط دختر بهشتی| |

تا با تو خندیدم اسبت رو زین کردی

                با این منه ساده تو بدترین کردی

گفتی که عاشق شو بگذار بتازم من

هرجادلم میخواد اونو  بسازم من

یک لبخند

      یک لبخند بود اشتباه من

                           تنها گناه من

تا با تو خندیدم کج شد کلاه تو

               شدغرق خودخواهی طرز نگاه تو

گفتی که عاشق شو بگذار بتازونم

              در عین خودخواهی اونو بسوزونم

تا با تو خندیدم خود را خدا دیدی

         از نسل خاکی ها خود را جدا دیدی

یک لبخند

      یک لبخند بود اشتباه من

                          تنها گناه من

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط دختر بهشتی| |

سلام به همه دوستای گلم  و همه عزیزانی که لطف کردن نظر دادن و اما برای این که مختصر و مفید  به همشون جواب بدم لازم دیدم یه توضیحی در مورد خودم و زندگیم بدم تا شبهات برطرف شه اسمم دختر بهشتی(که در واقع معنی اسم واقعیم هم هست زیاد روش فک نکنین چون حوری نیس

بیست سالمه و از اون کسی ام که گفته مثل دختر 14 ساله مینویسم تشکر میکنم چیه؟خب حتما جوون موندم دیگه

اهل تبریز و آذری زبان هستم و چون سیستم آذریا رو رو کم کنیه پس هر کی انتقاد داره اشکال کارو بگه به قول دوستان تضعیف نکنه وبلاگت مزخرف و فلان و بهمان نشد اگه مزخرفه کجاش بده  اونو ذکر کنن کلی گویی نکنن

در مدرسه فرزانگان خوندم اصلا نمی خوام پز بدم ولی چون تو سیر خاطرات دو سال پیشم موثر بوده مجبور به گفتنش شدم

هیچ هدف خاص و عجیب و خارق العاده برای نوشتن وبلاگم ندارم دنبال کسی ام نمیگردم همون طورم که قبلا گفتم برا دل خودم مینویسم شاید سرنوشت من  برای خیلی موثر بود که تعداد اونایی که از دو شهر مختلف دست به ازدواج های اینترنتی یا دست کم  تصمیم به این ازدواجا میگیرن کم نباشه البته در مواردی عاقبت خوشی داشته باشه شایدم این نوشته ها به درد هیچ کس نخوره ولی دل یه دخترو آروم کنه که بلاخره داستان خودشو یه جایی فاش کرده.

و اما در رشته اقتصاد روزانه سراسری شهر خودمون درس میخونم  خب به اعتقاد ما ایرانیا یا بهتر بگم بعضی ایرانیا!!رشته مزخرفی باشه ولی تو آمریکا یکی از بهترین رشته هاست و اونچه که الان دنیا باهاش درگیر مشکل دکتر و مهندس نیس بحران اقتصادیه و من به شدت علاقه مند به این رشته هستم و تصمیم دارم تا آخرش برم

بدجوری خوابم میاد فردا کنفرانس دارم ولی این کامپیوتر ولکنم نیس

میدونین از این ترم با یه شور و علاقه دیگه ای دانشگاه میرم مثل دو ترم قبل که از کلاسا و استادا بدم میومد نیستم ؟آخه کارم اس مس زدن و تل بودشاید باور نکنین از دانشگاه از زندگی از غذاخوردن به غیر موبایلم چیزی نمی فهمیدم

خدایا ممنونتم که روی خوش زندگی رو بهم نشون دادی آخ که با عزت و اعتماد به نفس بودن چه حالی داره آخ که وقتی لازم نیس بخاطز یکی غرورتو ارزش هاتو فرهنگتو پدر و مادرتو جا بذاری چه کیفی داره یک دقیقه بیکار نیستم روزام پره واسه همین وقت ندارم حتی به وبلاگم سر بزنم ولی چون هدفم بوده پس ادامش میدم

بازم ممنون که پرحرفیامو گوش کردین

قربون همتون بای

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:40 بعد از ظهر توسط دختر بهشتی| |

دوسش داشتم امیرو میگم ولی خب این دفعه نمی خواستم ببازم و ضربه بخورم پس زیاد تحویلش نمی گرفتم اولین بار که بهش زنگ زدم اشتباهی یه شمارشو اشتباه زدم که گیر یه عوضی افتادم اصلا به روش نمیاورد که اشتباهه که یه لحضه خودم فهمیدمو قطع کردم بعدش زنگ زدم به خودش زیاد باهاش گرم نگرفتم ولی واسش تعریف کردم که به یکی اشتباهی زنگ...اونم خیلی ناراحت شد از اینکه روم حساس بود خوشم اومد چون قبلا یه بار تو راه خونه به کتابخونه یکی مزاحمم شده بود وقتی برا علی تعریف کردم یه پوزخندی زد و گفت مگه کسی مزاحم تو میشهههه؟؟؟؟تو دلم گفتم پس چطوریه وقتی اومده بودی منو ببینی دو چشمم قرض میگرفتی بیخیال از اون نگم بهتره زنگ دومم بعد سه روز بود خودم به عمد فاصله دارش میکردم صدای بچه ها میومد گفتم اینا کین گفت بچه های دختر خالمم!! احساس کردم سنگین حرف میزنه  گفتم چی شده از من ناراحتی البته فکر نمی کردم ناراحتیش از طرف من باشه خواستم خودمو لوس کنم اونم گفت آره!گفتم برا چی گفت چرا اینقدر دیر بهم زنگ زدی نمیگی دلم برات تنگ میشه؟؟خیلی احساس شیرینی داشتم لحظه های تحویل سال با عشقی که تو دلم داشتم قشنگترم بودتو اون هوای بهاری ظهرا مینشستم تو ایوان خونمون اونم مامانش میرفت واسه نماززنگ میزدو فقط حرف میزدیم...واسش عکس میفرستادم اونم واسم فتوشاپ کار میکرد میفرستاد تا ابن که وسطای تعطیلات عید بود که یه ایمیل ازش داشتم بازش کردم یه عکس از یه پسر بود 18سالش همین میشد کنار عکس نوشته بود a m i r k i n gچه قیافه عجیبی داشت چشمای نخودی ابروهای کوتاه بینی بزرگ و لبای کوچیکو و پیشونی بلند با موهای کم پشت تو دور و ورم جوونی رو با این قیافه ندیده بودم همون لحظه ام داشتیم چت میکردیم گفتم این چیه گف اا ببخشید اشتباه فرستادم میخواستم واسه یکی از دوستام بفرستم گفتم کیه؟گفت خودمم!!وااای خدایا داشتم درست میدیدم پس..پس اون عکس که اولش نشونم میدادی کی بود ؟گفت هم اسم آیدیم میدونین عکس کی بود عکس محسن چاووشی فک کنین من عکس محسن چاووشی رو نشناخته بودم !!خب اونموقع زیاد تو باغ آهنگ و خواننده نبودم گفتم که تا اونموقع سرم تو درس و کتاب بود..هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم عوضی برو گم شو ...از مسنجر خارج شدم بیشتر نه به خاطر دروغش اصلن قیافشو دوست نداشتم بابا مگه زوره..زنگ زد 7.8باری رد زدم آخرش برداشتم چیه چی میگی اصرار کرد گریه کرد خواهش کرد بهم میگفت آدم که با یه دروغ رابطه رو تموم نمی کنه تو حتما قیافمو دوست نداری عین واقعیت بود ولی چجوری بهش میگفتم پس هی میگفتم نه ..واسه این ناراحتم که از اعتمادم سواستفاده کردی خلاصه که دلم نیومد بخاطر قیافش ردش کنم گفتم خدارو خوش نمیاد اگه پسر خوبی باشه چی؟ای دل غافل که وقتی با دروغ شروع شد...

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط دختر بهشتی| |

اگه رفتن برای تو بهتره

برو فکر من نباش

اما خوب یواش یواش

خداحافظ

اگه خواستی که دلم رو نشکنی

پشتتم نگا نکن

به من اعتنا نکن

تو چشام نگا نکن

هرکی از یاد تو رف بذار بره

واسه من یه جا بذار

نکنه یادت بره

برو با همه وجودم

 دست خدا سپردمت

برو دیره

میدونم یه نفر منتظره

----------------------------------

پی نوشت: ادامه داستان سرنوشت در پستهای بعدی نوشته خواهد شد منتظر باشید.

 

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط دختر بهشتی|

شکست عشقی و تلخی برهم خوردن رابطه چگونه کنار بیاییم؟

تقریباً همه ما یکبار درد برهم خوردن یک رابطه عاشقانه را در یک نقطه از زندگی تجربه کرده ایم. خیلی از افراد مجبورند که طی دوره دانشگاه با اولین شکست عشقی خود کنار بیایند. درک سختی و دردناک بودن برهم خوردن یک رابطه مهم مقدور نیست مگر اینکه خودتان هم شخصاً آنرا تجربه کنید. احساس غم و ناامیدی شدید واکنشی متداول به این اتفاق در زندگی است. تحقیقات روانشناسی نشان میدهد که واکنش احساسی به برهم خوردن یک رابطه عشقی بسیار شبیه به واکنش به فقدان های بسیار بزرگتر و غم انگیزتر مثل مرگ یکی از عزیزان یا تشخیص یک بیماری خطرناک می باشد. در زیر به واکنش های احساسی متداول به برهم خوردن یک رابطه عاشقانه اشاره می کنیم:

·        انکار: باور و قبول کردن اینکه رابطه تان تمان شده است، خیلی سخت است. خیلی دردناک است که ببینید رابطه تان برای طرفتان که آنقدر دوستش داشتید و به او اعتماد داشتید، دیگر ارزش و اهمیتی ندارد.

·        ناامیدی و غم: احساس تنهایی و ناراحتی کردن، گریه کردن زیاد همه کارهایی طبیعی هستند. ممکن است نیاز بسیار شدیدی به برقراری ارتباط با شریک عشقی سابقتان احساس کنید. زمان های خاص در طول روز مثل صبح ها که از خواب بیدار می شوید، خیلی سخت خواهند بود.

·        ترس: تصور کردن زندگی بدون شریک عشقیتان وحشت آور خواهد بود. ممکن است واهمه داشته باشید که دیگر نتوانید عشقی برای خود بیابید و باز احساس خوشبختی کنید.

·        عصبانیت: خشم و عصبانیت دربرابر شریک عشقی گذشته که این درد و رنج را برایتان فراهم کرده است یک واکنش احساسی دیگر است.

·        مقصر کردن خود و احساس گناه: ممکن است به این فکر بیفتید که چه کار شما باعث برهم خوردن رابطه شده است و تلاش کنید که از شریک عشقی سابقتان فرصتی دوباره تقاضا کنید. اگر این شما بوده باشید که رابطه را خاتمه داده است، ممکن است از ناراحت و غصه دار کردن طرفتان احساس گناه کنید.

·        حسادت: ممکن است از تصور بودن شریک عشقی سابقتان با شخصی جدید بترسید و احساس حسادت کنید.

·        سر در گمی: بدون کسی که آنقدر دوستش داشتید، زندگی بی معنی و عجیب به نظر می آید. ممکن است از خودتان بپرسید که کی هستید و زندگیتان بدون او چه معنا و مفهومی دارد.

·        آسودگی: ممکن است تاحدودی از احساسات منفی مربوط به رابطه که درنتیجه دعواها، ناامنی ها و یا خستگی ایجاد می شده، احساس فراغت و آسودگی کنید.

آیا خوب می شوم؟

اگر رابطه تان به تازگی برهم خورده است، ممکن است با خودتان فکر کنید که کی بهتر می شوید. کلیشه "گذر زمان همه زخم ها را التیام می دهد" در این رابطه واقعاً کاربرد دارد. بااینکه روند این جریان ممکن است طولانی و سخت به نظر بیاید، احساسات دردناک فقدان از دست دادن یک رابطه عشقی با گذر زمان از بین می رود. اما، هر چیزی که روند فراموشی را مختل کند، مثل دیدن دوباره شریک عشقی گذشته یا امید داشتن به برقراری مجدد رابطه، جرقه احساسات را دوباره روشن می کند. برای فراموش کردن این درد باید قبول کنید که رابطه تان از دست رفته است و هیچ راهی برای دست یافتن به دلایل بر هم خوردن آن وجود ندارد.

برای بعضی ها یک اتفاق پایانی (مثل بی محلی از طرف عشق قدیمی در زمان نیاز یا یک بحث و دعوای شدید) به فراموش کردن رابطه کمک می کند.

هیچ راه فراری برای تجربه نکردن آن درد احساسی بعد از برهم خوردن رابطه وجود ندارد. احساسات شما نشاندهنده اهمیت طرفتان در زندگی شما و توانایی خودتان در ایجاد صمیمیت با کسی و عشق ورزیدن است. اما کارهایی هست که می توانید برای مراقبت از خودتان و آسانتر کردن این ناراحتی در طول این مدت انجام دهید:

·     از دوستان و خانواده کمک بگیرید. حمایت اجتماعی یکی از مهمترین فاکتورها در کنار آمدن بااین فقدان است. از دوستان و افرادی که به حرفهایتان گوش می دهند و به شما برای ادامه زندگی انگیزه می دهند کمک بگیرید. گذراندن وقت با دیگران ممکن است که در ابتدای کار برایتان دشوار باشد اما کمکتان میکند بفهمید که کسان دیگری هم در زندگیتان هستند  که نگران شما هستند و حمایتتان میکنند.

·     به دنبال راه هایی برای خاتمه دادن به رابطه باشید. ارتباط مداوم با شریک عشقی سابق باعث می شود که التیام یافتنتان به تاخیر بیفتد و به حس عزت نفستان هم لطمه بخورد. وقتی ارتباط با او شدیداً ناراحت و غمگینان می کند از دیگران کمک بگیرید. نوشتن نامه خداحافظی، برگرداندن یادبودها، و گذاشتن همه عکس ها و نامه ها و همه یادبودهای رابطه قبلی در یک جعبه مجزا می تواند به پیشرفت روند فراموش کردن شما کمک کند.

·     برنامه روزانه داشته باشید. سازمان دهی کردن زمانتان و داشتن برنامه می تواند به کم کردن فشار روحی شما کمک کرده و فکرتان را از عشق قدیمی به مسائل دیگر زندگی معطوف کند. باید سعی کنید انرژی ذهنیتان را به انجام کارها و پروژه های دیگر هدایت کنید.

·     در زندگیتان تغییر ایجاد کنید و به طرز خلاقی ابراز احساس کنید. علایق، فعالیت ها و رابطه های جدیدی در زندگیتان ایجاد کنید. دکوراسیون محل زندگیتان را تغییر دهید. کارهایی انجام دهید که شما را یاد عشق قدیمیتان نیندازد. برنامه های جدید با دوستان و خانواده برای تعطیلات بگذارید. در فعالیت هایی شرکت کنید که به بهبودی شما کمک می کند و توزانی دوباره به زندگیتان می بخشد مثل کارهای هنری، شعر و موسیقی.

·     نزد مشاور بروید. می توانید نزد یک مشاور روانشناس بروید و درمورد احساساتتان با او صحبت و دردودل کنید.


http://www.mardoman.net
_________________
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 6:32 بعد از ظهر توسط دختر بهشتی| |

شاید وقتی عنوان مطلبو دیدید تعجب کردید با خودتون گفتین خووب امروز که روز مادر نیست !!آره شاید واسه شماها این طور باشه ولی برا من همین روزا روز مادر چون..

اختلاف بین ما از وقتی شروع شد که مامانم قضیه امیر و فهمید از اون به بعد دیگه به چشم من مادرم نبود دشمنم بود چون با ارتباط و ازدواج من باهاش مخالف بود ازش بدم میومد واای خدایا چه رفتارایی که بخاطر اون آدم مسخره باهاش نکردم هر روز دعوا بود و مرافعه کوچکترین چیزو بهونه میکردمو ...سرش داد میکشیدم کتک کاری یه بار دست روش بلند کردم ..هلش دادم افتاد ولی هیچی نگفت فقط گفت ایشالا بچت مثل خودت باشه..خودم حس کردم که خورد شد با این که یه بیماری ناعلاج(ام اس) داره و استرس واسش مضره اصلا واسم مهم نبود حتی اگه خدایی نکرده خبر نبودنشو بهم میدادن فک کنم خوشحالم میشدم خدارو شکر که خدا بهم مهلت داد ...که ..که جبران کنم که بتونم ببوسمش نگاش کنم بهش بگم دوسش دارم اشک بریزم و بگم حلالم کن هر چند جبران نمیشه ولی اونقدر مهربونه که منو ببخشه نه فکر نکنین که من آدمه بیرحمیم یا دلم از سنگ بود اما دست خودم نبود باور کنین وقتی بش نگا میکردم همش این به ذهنم میومد که آره تو جلوی خوشبختی منو گرفتی تو نمی ذاری که من خوشبخت بشم اما حالا ..حالا که امیرو شناختم حالا ..که دیگه نیست میبینم هر چی گفته بود راست بوده و من ..حالا من موندم و شرمندگی من موندم و اشک و شبایی که از غصه کارام خوابم نمی بره....حیف حیف..آره من بعد دو سال مادرمو پیدا کردم..واسم دعا کنین و قدر مادر پدراتونو بدونید.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط دختر بهشتی|

خوبان، زنده بودن صرفا به معنای نشان دادن علایم حیاتی نیست. اگر شما هم همراه فرزندتان سال‌های تولدتان را دوباره جشن گرفتید و به همراه او بچگی كردید، با او رشد كرده و زندگی را از نو و با همان هیجان و كنجكاوی تجربه كردید، می‌گویم زنده‌اید.
 
اگر شما هم هم‌چون بزرگان و جوان‌مردان دریا دل بودید، بدانید زنده‌اید. اگر با مهربانی و گذشت خطای كسی را بخشیدید و او را از سرشكستگی نجات دادید، زنده‌اید.
 
اگر هنوز مست دیدن درخت حیاط می‌شوید و مفتون آواز پرنده، و اگر هنوز هم به آسمان نگاه می‌كنید و در عظمتش غرق می‌شوید، و اگر به همراه طبیعت سبز می‌شوید، زنده‌اید.
 
اگر می‌توانید گریه كنید و از گریه كردن‌تان لذت ببرید و اگر برای خندیدن منتظر بهانه نمی‌مانید و از ته دل می‌خندید، زنده‌اید.
 
اگر هر روز از خالق زیبایی‌ها سپاسگزاری می‌كنید، یعنی زنده بودن را تمرین می‌كنید.
 
خوبان! بسیاری از انسان‌ها هستند كه علایم حیاتی را نشان می‌دهند اما در اصل زنده نیستند، آن‌ها مدت‌هاست كه در سكون خود حبس شده‌اند، مدت‌هاست همه چیز را از پشت شیشه تكرار می‌بینند، غافل از این‌كه كافی است فقط دستی به شیشه بكشند و غبار روزمرگی را از آن پاك كنند، دیگر نه اثری از كدورت‌های گذشته باقی می‌ماند و نه از تاریكی تكرار. و می‌بینند كه همه چیز نو شده! دوستان و اطرافیان، طبیعت، زندگی. انرژی و نشاط همه جا موج می‌زند، امواج مثبت همه جا پخش می‌شود، از آسمان باران تازگی و طراوت می‌بارد، آری،‌ چشم‌ها را باید شست.
 
كافی است ایمان بیاوریم كه ساقی هر چه ریزد از لطف اوست، آن‌وقت در هر واقعه‌ای خیر آن را می‌یابیم و احساس زنده بودن می‌كنیم، آن وقت است كه وجودمان تبدیل به منبع انرژی و نشاط می‌شود، در این صورت است كه به هر كجا كه قدم بگذاریم همه حیران آرامش درونی و نشاط و سرزندگی ما می‌شوند.
 
وقتی زنده‌ایم از خود امواج زندگی ساطع كرده و همه خوبی‌ها را به سوی خود جلب می‌كنیم. وقتی هر روز به خود تلنگری بزنیم كه زنده هستیم و زكات زنده بودن‌مان را باید بپردازیم، به جهان اطراف‌مان دقیق‌تر نگاه می‌كنیم و سعی می‌كنیم در هر چیز و هر كس نكته مثبتی بیابیم و به او یادآور شویم و زنده بودن‌مان را با مهر و عشق درون‌مان ثابت می‌كنیم.
 
كمی به اطراف‌تان دقیق‌تر نگاه كنید، از همین لحظه شروع كنید. به كاینات اعلام كنید كه زنده هستید و موج زندگی و نشاط را در هستی به جریان بیندازید، با صدای بلند و پرانرژی اعلام كنید و آن‌چنان احساس درون‌تان را بروز دهید كه قلب‌تان از شور و نشاط به تپش افتد:
من زنده هستم و عشقم را نثار زندگی می‌كنم.
زنده بودن را باید تمرین كرد ...
 
شاد شاد و پایدار باشید
منبع :احمد حلت

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:12 قبل از ظهر توسط دختر بهشتی| |

بازم سلام میدونم دیر کردم متاسفانه زیاد وقت ندارم بیام نت ولی از همه کسانی که واسم پیام گذاشتن تشکر میکنم هم میخوام از گذشته بگم هم نه یه حالت دودلی چون الان پر از انرژی ام آره مث همه شما میخوام آیندمو بسازم آره فکر که زیاد دارم اما نمخوام الکی فقط شعار بدم ولی حتما بعد این که عملیشون کردم همه رو تعریف میکنم همههههههههه+راز موفقیتشون منتظرش باشین.

و اما ..از کجا مونده بودیم آهان تا این که یه یکی دو هفته ای میشد که از این افسردگی سه ماهه در اومده بودم که بازم...

خودمو گرفتار کردم اواسط اسفند ماه 86 بود که داشتیم خونه تکونی میکردیم  من ومامان که آبجیم صدام کرد گفتم چه خبر گف هیچی یه یارو کاشانی از اون بچه های سوسوله پولداره شمارشم گرفتم واست گفتم باشه عکسشم نشونم داد انصافن خوشتیپ بود خلاصه دو سه روز بعد بهش زنگ زدم این دفعه نه...ذوقی در کار نبود عوضش شک و دو دلی بود گوشی رو برداشت خوب حرف میزد حسابیی دو حالت داشت یا کاربلد بود یا اولین بارش تا آخرشم نفهمیدم به هر حال من دوس داشتم اولش باشه پس همونجوری فکر کردم بهش گفتم من زیاد وقت ندارم میخوام کنکور بدم نمیتونم زیاد باهات بحرفم اونم قبول کرد اسمش امیر بود از این بازی خوشم اومده بود یکیشم خودم پیدا کرده بودم اسمش مهدی بود کارمند اداره ای تو تهران اهل اردبیل بود پسر خوبی بود لا اقل آدم حسابی بود به اضافه علی که قبلن بود البته اون زیاد به حساب نمی یومد از همون قرار اول فهمیدیم به درد هم نمی خوریم حرف همو نمی فهمیم آخه پسر یه مصالح فروش که دانشجوی شهرای اطراف و به زور درساشو پاس میکنه چه ربطی به من نازپرورده که مامان بابام کارمنده و تا حالا کارم درس خوندن بوده داره؟؟خلاصه یه یه هفته ای همینجوری ادامه دادم ...نه کار من نبود خیانت کردنو میگم آدمش نبودم واسش ساخته نشده بودم پس از بینشون انتخاب کردم به علی گفتم مامان اینا فهمیدن دیگه نزنگ بهم گفت عجله نکن بزا شب حرف میزنیم گفتم نه..اونم اصرار نکرد به مهدی ام دیگه جواب نمی دادم اونم یه دو سه باری آف گذاشت همین و بس آهان مشکل قلبی داش واسه همین به خودش سر و سامونی نمی داد معلومه دیگه اونایی که تو دنیای مجازی اند یه گیری تو دنیای واقعی دارن دیگه. مث من مث امیر مث مهدی خلاصه که میخواستم تمام عشق و انرژیمو رو یه نفر بزارم پس شروع کردم ..

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط دختر بهشتی| |

تا این که یه روز داشتم با یه پسره چت می کردم اسمش امید بود که بعدن فهمیدم اکبر هس.خیلی شوخ و باحال بود همش می خندیدم می گف اهل ارومیه ام که الان مقیم نروژ ام  خلاصه خیلی جالب بود بعد دو سه جلسه چت کردن  باهاش باز دوباره داشتم چت می کردم که خواهرم گفت چرا بهش تل نمیدی گفتم بابا تو نروژه گف بگو ببین چی میگه بهش گفتم و اونم استقبال کرد!!گفت خودم میزنگم تو قبضت زیاد می آد تو شمارتو بگو من میزنگم راس میگف کد نروژ بودبا هم حرف میزدیم با این که اولین بار تو تل صدای منو نمیشنید با شنیدن صدای من همش قربون صدقم میرفتو خیلی مهربون بود خلاصه یه هفته صبح  تا شب با هم حرف میزدیم تا جایی که من پیش خودم به خارج رفتن و ازدواج و دیدنش تو ترکیه !!ام فکر میکردم چون ایرانم نمیتونس بیاد سیاسی بود زر اضافی زده بود تو دانشگاه و اونام  اخراجش کرده بودن 26 سالش بود بش میگفتم چرا تا حالا ازدواج نکردی میگفت تا حالا نتونستم این زندگی نامعلوممو با کسی شریک شم چون اقامتو اینام نداشت خلاصه بعد یه هفته هر چه قدر زنگ میزدم برنمی داشت (البته خدارو شکر که برنداشت چون بعدان تو پرینت خیلی ضایع میشد)خیلی دوسش داشتم مخصوصن چون حرفایی میزد که تا اون موقع نشنیده بودم اصلن باور نمیکردم ولم کنه یه هفته خیلی کم بود خلاصه که یه سه ماهی افسرده بودم همش عکسشو میذاشتم جلوم و گریه میکردم تا این که بالاخره برداشت گوشیرو یه حرف ناجوری گفت که دیگه از اون به بعد زنگ نزدم البته تو ای مدت همون پسره قبلی ام بود ولی تو این یه هفته یه بار اس مس زد منم جواب دادم زیاد واسم جدی نبود دیگه با این وضع حساب کنین وضع درسم چجور بود دیگه و البته امید تو خارج رابطه .. هم داشت خودتون که میدونین اونجا جاهای مخصوص واسه این کار دارن تو این سه ماه هر کاری واسه برگشتنش میکردم واسش آف میذاشتم تو اون گروه انواع مطلبارو میذاشتم هر چی که فکرشو کنبن اصلا غرورم واسم مهم نبود مثل کسی که شیرینیشو از دستش گرفته باشن الانم که به اون روزا فک میکنم میبینم مثل این که روزا و شبام تو خواب میگذشت خوب اولین تجربه ام بود نمیتونستم تحمل کنم ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 6:56 قبل از ظهر توسط دختر بهشتی| |

...یه سال ونیم قبل تو بحبوحه ی کنکور و اظطرابش بودم خیلی سخت بود مخصوصا برا من که تو یه مدرسه سرآمد درس میخوندم فشار کنکور بیشتر بود  و درسا دو برابر سخت تر نمیدونم یا درسا خیلی سختر شده بود یا من دیگه مخم نمی کشید خلاصه که با کلاس خصوصی و اینا حل نمی شد نمی دونم دلیلش این بود یا نه خوب منم تصمیم گرفتم بیخیالی طی کنم با بچه ها میرفتیم پیتزا ..کافی شاپ..خلاصه که حال میکردیم  مخصوصا برا من که تا حالا از این جور آزادی ها نداشتم البته هیچ وقت فکر دوس پسر و اینارو نمی کردمهمیشه یه ترسی داشتم  همین قد که میرفتم کافی شاپ و اینا شق القمر بود الیته بقیه خونواده راحت تری داشتن منظورم اینه که اینکارارو با اطلاع خانواده انجام میدادن اصلان بعضی اشون میدونستن بچه هاشون دوس پسر دارن و ..به طور اتفاقی عضو یه گروه اینترنتی شدم از اینا که یه عده آدمای مثلا محترم که ژست آدمای محترمو میگیرن قبلا  چت روم رفته بودم آدمای چرت و پرتی بودن تابلو بودن ولی اینا نه اینا فرق داشتن خلاصه که شروع کردم با بچه های گروه رابطه برقرار کردن باحال بود میتونستم با پسرا و دخترا حرف بزنم بحث کنم عقایدمو بدون رودرواسی بگم اطلاعاتی از  همه بدون زحمت موبایل نداشتم  البته موب مامانو همیشه پیشم داشتم ولی از این جراتا نداشتم ولی خواهرم چرا یه بار داشت به یکیش میزنگید همینجوری گفتم خوب بده من حرف بزنم اونم گفت نه ولی من اصرار کردم خلاصه که قبول کرد واای چقد ذوق کرده بودم دستام یخ زده بود ولی پشت تلفن یه آب یخ ریختن رو سرم خیلی بی احساس بود طرف زیادی تحویلم نگرفت گفت سردمه میخوام برم خونه  هر چی احساس داشتم خشک شد یه حالته نفرت و اجبار جاشو گرف نمی دونم برا چی ادامش دادم ولی نخواستم کم بیارم خلاصه که یه دو ماهی همین جوری میگذروندیم و جکای الکی برا هم میفرستادیم اهل شهر خودمون بود باهاش قرار گذاشتم  تنها نرفتم اونم تنها نیومد تو یه هتل گرون قیمت قرار گذاشتم اصلا نمی خواستم کلاس بزارم فقط واسه اینکه بنی بشری منو نبینه تصمیم به این کار گرفتم  آهان روز ولنتاین بود  وقتی دیدمش تو ذوقم خورد ازش از تیپش از نگاهش بدم اومد میخواستم برگردم ولی نشد پس موندم برف سنگینی بود رفتیم تو گفت  اوناهاش یه میز 4نفری هس منم هیچی نگفتم رفتم نشستم توی یه میز دو نفره اونام مجبور شدن جدا بشینن اونم اونقد عصبانی شد که رفت یه جایی نشس که منو نمی دید دوستش منو می دید خلاصه یه چیزی سفارش دادیم رفتنی اونقد لفتش داد تا اول ما پاشیم منم پاشدم حساب خودمو دوستمو دادم و اومدم بیرون اونام بدو بدو اومدن دنبالم راستی یه چیزی میخواستم بهت بدم گرفتم و تشکر کردم زود خداحافظی کردم چون خیلی تو چشم بودیم تو ماشین بازش کردم از اون عروسکا بود که کنار خیابون میفروشن  2تومن بیشتر نمی ارزید اومدم خونه از اون به بعد نمی دونم به لج ون کارم تو هتل بود یا نه زیاد تحویلم نمی گرف ناگفته نمونه که سطح مالیشون خیلی با ما فرق داشت ما تو بالا شهر بودیم و اونا تو حومه شهر الکی ادامه میدادم آخه کسه دیگه نبود تا این که...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط دختر بهشتی| |

بازم سلام گفته بودم میخوام از خاطره هام بگم از تجربه هام چی؟نه نه نمیخوام نصیحت کنم آره میدونم میدونم همه ی ما جوونا از نصیحت بدمون میادخودم دیدم چجوری یه نصیحت از سر دلسوزی زندگیامونو به آتیش کشیده پس فقط تعریف می کنم نتیجه های اخلاقیش با خودتون نمیدونم چرا میخوام اینارو تعریف کنم اما دوس دارم بگم مثل مادرم که خجالت کشید و خیلی چیزارو به من نگف نباشم هر وقتم بش میگم میگه خب خودت بزرگ شدی فهمیدی دیگه به همین راحتی !!بگذریم همیشه از این که بخوام سرگذشتمو تعریف کنم که مایه عبرت یکی دیگه شه می ترسم همینا که تو تلویزیون نشون میده و هیچ وختم دوس ندارم جای اونایی باشم که زندگیشونو از دس دادن به هر حال خواستم قبل این که مث اونا شم و مجبور به اعتراف! و همه چیمو از دس بدم یه نگاهی به گذشتم داشته باشم قصه ی من قصه ی جدیدی نیست قصه ی همه ی دخترا و پسرای ایرانیه که مثل همیشه از یه کنجکاوی شروع میشه نمیدونم شاید اگه کل قضیه رو بشنوین بگین خوب اینکه چیزی نیس ما صد برابرشو تجربه کردیم ولی خوب هرکس به اندازه توانایی و امکاناتی که داره میره جلو مال منم در این حد بوده به قول بابام تو که قرار نبود لکلک بشی و بری فلان جا  قصه ای که برمیگرده به یک سال و نیم قبل ..

ادامه در پست بعدی

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط دختر بهشتی| |

به نام آفریننده ی عشق

سلام دوستان این اولین نه دومین کار وبلاگ منه البته قبلی رو بصورت مشترک مینوشتم و اونموقع  زیاد بلد نبودم که مربوط به یه سال و نیم پیش میشه اما حالا تصمیم گرفتم از خودم تجربه هام شادی هام خاطره هام بنویسم چون میخوام از طزیق دانایی زنده باشم و تو این کره خاکی نفسی از تازگی بکشم خلاصه که واسه دلم مینویسم  آهان یادم اومد شدیدا دنبال کتابای خوب و مفید میگردم هرکی میدونه ممنون میشم معرفی کنه و منتظر همه دوستای گلم و هدیه های خوبشون که همون نظرای قشنگشونه هستم

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 3:17 قبل از ظهر توسط دختر بهشتی|


Design By : Night Skin